X
تبلیغات
خاطرات شیرین مامان و بابا
خاطرات شیرین مامان و بابا
قصه نی نی

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ، نه مرگ ، نه ترس ، سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادر

اين جملات را هيچ سالي ملموسانه اينطور با تک تک سلولهاي بدنم درک نميکردم اما الان ميفهمم که مادرم دوستت دارم تو رو براي هر کاري که برايم کردي دوستت دارم براي هميني که هستي براي زحماتي که کشيدي اميدوارم سايت بالاي سرمون باشه هيچ جمله‌اي لايق تشکر از شما نيست با تمام وجود ميگويم ماماني عزيزم همه زندگيم دوستت دارم.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 توسط مامان و بابا

سلام نفسکم

امروز بهترين روزم بود بازم، بازم با حرکات و جملاتت حال کردم مادر امروز شما اولين جمله بندي رو به پدرت گفتي خيلي ذوق زده شديم خيلي چون جمله اي بود که براي شما تو اين سن طولاني بود با يه ملاحت و لطافت خاصي يه کم هم با من من گفتي:

 

بابايييي چرا ناخن بگيري؟ الهي قربون جمله بنديت برم من الهي فداي اون لباي نازت بشم خيلي ماهييييييييييييييييييي خيلي اميدوارم هميشه شاد و سرحال باشي عزيزکم خدايا اين وروجک نازنين رو برام حفظ کن

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 توسط مامان و بابا

عزيزم عشقم نفسم خيلي دوستت دارم بهترين زمانهاي زندگيته زمانهاي کنجکاويتو يادگيريت خيلي ماهي به خدا تو اين مدت نوزده ماهه نفس همه شدي دل همرو بردي اميدوارم هميشه و هميشه و هميشه سالم و سرحال باشي و گل خنده هميشه رو لبات باشه پسر دلبندم.

ميخوام برات از حرفايي که ميزني بنويسم خيلي شيرينييييييييييييييي

مامان رو که ديگه خيلي واضح و با گرمي خاصي بيان ميکني به مامان فاطمه هم ميگي مادون يعني ماجون به مامان معصوم هم ميگي مشي

بابا رو هم همينطور به بابا ضيا (بابا بزرگت) هم ميگي باضيا که بعضي اوقات به باباشاه شبيه به بابا حسن هم ميگي حشن خيلي قشنگ ميگي دلبندم

به خاله ميگي خايييه ههههه قربون دهنت به دايي هم ميگي دايي جون خيلي خوب و کامل

به عمه ميگي عمي به عمو هم قشنگ ميگي عمو وحيد رو هم وحيد و علي رو هم ايي ميگي چون نميتوني ل رو تلفظ کني عزيزم

هر چيزي رو که بخواي ميگي بدييييييي من بديييييي من

به حمام ميگي حَوم، به گربه ميگي پيشي، سگ= هاپو، ببعي= به به، گاو= ما ما،

به دوستت دارم ميگي دوست دارم، به باباضيا که زنگ ميزني ميگي زو ايا يعني زود بيا

تازه ياد گرفت ميگي شِب شِب يعني شب به صبح هم ميگي شُب الهي قربونت برم من

به انگليسي بهت ميگيم stop واميستي دستتم به علامت استوپ نگه ميداري

بهت ميگيم go دور ميچرخي و ميگي گو گو

وقتي ميخواي بري دستشويي به همه اشاره ميکني ميگي واسداااااااااااا الان ايام يعني واستين الان ميام.

ميرسي تو مهموني دست ميدي و ميگي سعام، من ميخوام برم سرکار با دست باي باي ميکني و ميگي آخاصص يعني خداحافظ و برام بوس ميفرستي قربون اون لباي ماهت برم من.

از بلندي بالا ميري ميگي آهااااااااااااااا ماشانا يعني آهان کار شاقي کردم ماشاا... بعد هم ما بايد برات دست بزنيم.

يه چيز تند که ميخوري تند تند پشت هم ميگي اوف اوف اوف الهي قربونت برم ولي باز هم به خوردن ادامه ميدي نميدونم تو همينطوري نميخوريا اما چيز تندي که من حواسم نبود و خوردي برات جالب بود انگار و ميخردي هههههه

وقتي ميرسيم صبحها به خونه باباضيا قبل اينکه ما بگيم خودت ميدوني کجاست اينقدر که رفتيم اونجا ميگي شيشيديييم يعني رسيديم قربونت برم که آدرسها رو هم ياد گرفتي

تازه ياد گرفتي ميگي سَده سَده و تند تند ميدوي يعني سرده سرده بعد هم ميگي ووووييي يعني سردت شده الهي قربونت برم من

 

 

ديگه يادم نيست هي ميام برات اضافه ميکنم دلبندم.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم اسفند 1391 توسط مامان و بابا


سلام عزيز دل ماماني

پسرکم هر روز که شما رو به منزل ماجون ميبرم و تحويلش ميدم تا برم سرکار اين فکر مثل خوره مغزمو ميخوره که چرا من بايد برم سرکار؟ چرا بايد بهترين و شيرين‌ترين زمان بودن در کنار دلبندمو از دست بدم؟ چرا نبايد عاشقانه و ملموسانه بهترين ساعات دلبندمو بغلش نباشم و به سينه فشارش ندم و باهاش لحظات شيريني نداشته باشم؟ اين چراها خيلي عذابم ميداد اما مادري به خدا اينو بگم فقط براي آسايش و راحتي شماست که ميرم سرکار از آينده ميترسم نميخوام آب تو دلت تکون بخوره ميخوام تا ابد راحت باشي و شرايط راحتيت فراهم باشه آخه شما عزيز دل مامان و بابايي فقط شما مواظب باش بقيش و بسپار به بابا و مامان عزيز دلم

پنجشنبه سوم اسفند ماماني سرکار بود که ماجون تماس گرفت و گفت ميخوان برن خونه به قوليه شما عمي سوهيلا (عمه سهيلا) گفت ميان دنبال من که با هم بريم بعد از پايان زمان کاري سريع به سمت شما پرواز کردم وقتي رسيدم به ماشين در جا خشکم زد وقتي شما رو ديدم مردم و زنده شدم با دهن باز و چشماي گرد شده فقط تونستم بگم چي شده خاک بر سرم؟؟!!!‌ ماجون به شوخي گفت يه کم گريه کن تا بهت بگم با اين حالتي که تو داري ميپرسي فقط بايد گريه کني مادري باور کن اگه شرم حضور بابا ضيا نبود يه دل سير گريه ميکردم ميدوني چي شده بود کنار ابرو و بالاي چشمت باندپيچي شده بود ماجون گفت چيزي نيست نگران نباش سرش خورده به ميز وسط خونه خيلي آروم اما عميق نبود ما هم نبرديمش دکتر چون الکي زهله بچم آب ميشد و بخيه ميزدن پرهام جونم تو رو خدا مواظب خودت باش به خدا نميدوني با سلام و صلوات هر روز و شب ميکنم اميدوارم خدا هيچ مادر و پدري رو با بچش آزمايش نکنه الهي آمين خدايا پرهاممو دست شما سپردم خودت محافظش باش که هم سالم باشه هم بچه سالم و صالحي بار بياد با يه عالمه خصوصيات خوب و پسنديده.

 




نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم اسفند 1391 توسط مامان و بابا

ديروز يعني چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۱ ماجون شما رو برد ابتدا تفريح بيرون از منزل و بعد هم رفتين با هم به قصد زدن واکسن ۱۸ ماهگي (مبارکت باشه عسلک ماماني) مامان ميگفت عين مرد نشستي و خانوم پرستار که به شما گفت دهنتو باز کن خاله شما هم يه ملچ و ملوچي کردي دهنتو باز کردي و قطره فلج اطفالتو خوردي (حالا هر کي ندونه فکر ميکني تو چقدر ميخوري ههههه) بعد هم واکسنا رو بهت زده و برگشتين خونه بعد هم با هم پياده رفتين استامينيفون خريدين و برگشتين خدا رو شکر خبري از اثرات واکسن نبود منم ساعتي داشتم زودتر برگشتم خونه ديروز هم که شما رو نديده بودم کل راه رو ميدويدم تا زودتر شما رو ببينم راستي از نمايشگاه کتاب بانک هم برات چند تا کتاب خريده بودم تو راه هم برات چوب شور خريدم و با شوق اومدم خونه ماجون شما هنوز بيدار بودي اينقدر محکم بغلت کردم و تو سينم فشارت دادم يه کم از کمبود وجوديم کم شد تا ميخوري بوست کردم و بوت کردم چه بوي خوبي هم داري شما هم شروع کردي از واکسن براي من تعريف کردي الهي فداي اون لب و دهنت بشه مادرت از همون موقع هم درد پات شروع شده بودو ناله ميکردي براي راه رفتن و هي ميگفتي درد درد درد ماما درد الهي بميرم برات دردت به جونم تبت هم شروع شده بود تب ۳۸ و نيم درجه اي وايييييييييييييي خدايااااا ديشب تا صبح ناله کردي و بغل ميخواستي الهي برات بميرم مادرررررررررر ولي بالاخره تموم ميشه و تا شش سالگي راحت راحت ميشي برات خوشحالم ديگه بزرگ شدي اميدوارم امروزتم خيلي راحت برات بگذره نمک زندگيه من خيلي دوستت دارم عشقم يه فيلم هم از راه رفتن لنگان لنگانت بابا ضيا گرفته قربونت برم پسرمممممممممم




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 توسط مامان و بابا

سلام پرهام گلم سه شنبه بابا بهم مسيج داد که خانومي نگران نشو حالم به هم خورد اورژانس اومد محل کارم خواستن ببرنم بيمارستان نرفتم يه کم حالم بده اما الان بهترم نميدوني چي کشيدم تا بوقاي تلفن تموم بشه و بابات گوشي رو برداره که ببينم چي شده با التماس و خواهش يه آژانس گرفتم رفتم دنبالش که تنهايي نياد خونه با موتور!!!!!!!!!! بابا رو بردم دکتر گفتن آنفولانزا گرفته و اگر بچه اي دارين اگه ميتونين تا ۵ روز بچه رو بابا نبينه واي ديگه بدترين خبري بود که شنيدم زنگ زدم ماجون قضيه رو گفتم مامان هم بهم گفت که عشق من پرهامو ميبره خونشون تا بابا محمد خوب بشه مامان انتخاب سختي بود پسرم بايد بين شما و بابا يکي رو انتخاب ميکردم نميتونستم به ماجون گفتم ماجون گفت شوهرت گناه داره من پيش پرهام هستم ازش مراقبت ميکنم و شما هم از بابا محمد پرستاري کن شب خيلي سختي بود تا حالا بدون تو توي خونه نخوابيده بودم رفتم تو اتاقت پتوتو برداشتم و بغل کردم ناخودآگاه گريم گرفت اما نذاشتم بابا بفهمه که ناراحت بشه چون بابا هم ناراحت بود از اين موضوع و ميگفت تو برو پيش پرهام با اينکه دل بابا هم برات يه ذره شده بود خلاصه مامان بدتر شب زندگيم سه‌شنبه ۱۷ بهمن بود بدون تو خوابيدن يعني پيچيدن صداي نفسات تو گوشم از خواب پريدن و دلنگراني اميدوارم ديگه هيچ وقت اين اتفاق نيفته که ماها مريض بشيم و براي آسايش شما نتونيم شما رو ببينيم عزيز دلم

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 توسط مامان و بابا

 

 پرهام جونم  بالاخره رفتيم خونه پارمين گلي هورااااااااااااااااااااااااااااااااا خيلي وقت بود دلمون براي هم تنگ شده بود و نميشد نميشد که بشه همو ببينيم خيلي خوشحالم که اين روز رسيد و مريم و سپيده رو ديدم شما هم با دو تا دوست بيشتر و بيشتر آشنا شدي و با دو تا همسن و سال خودت مچ شدي خيلي خوشحال بودم که دو تا دوست مهربون و شاد دارم خدا رو شکر اميدوارم شماها هم براي هم عالي باشين و از کنار هم بودن بعدا لذت ببرين من خيلي مريم و سپيده رو دوست دارم کلا عاشقشونم براي نريمان و پارمين ميميرم صداشون و که از پشت تلفن ميشنوم دلم قنج ميره خيلي لطيف شدما نه اين من بودم که روزي از بچه متنفر بودم اين من بودم که عاطفه مادري نداشتم اما حالا نفسمينننننننننننننننننن شاد باشين هميشه

 

  




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391 توسط مامان و بابا

 

پرهام مامان يک سال و چهارماهه شديو شديد شيرين و جيگرتر از سابق شدي دلم برات ضعف ميره کارات، حرکاتت، صدات، تلفظ کلماتت، پاکوبيدنات، بدقلقيهات، خنده‌هاتو و گريه هات و همه و همه برام قشنگه و خاطره دلم مي خواد همش کنارت باشم و به سينم فشارت بدم دلم ميخواست مثل زمان بارداريم تو خودم حل بشي و هرجا ميرم باهام باشي و کسي نگه اااااااااااااا بچه رو چرا آوردي يعني مثل کانگرو همش مياوردمت اداره کسي حتي نمي تونست بهت چپ نگاه کنه مي‌آوردمت و با افتخار بهت نگاه ميکردم و از بودن در کنارت زندگي مي‌کردم، ماماني ميام سرکار خيلي دلم برات براي شيرين بازيهات تنگ ميشه همش توي ذهنم باهات حرف ميزنم صداتو تو گوشم گوش ميدم نميدوني چه حالي ميده ماماني کلماتي که تو يکسال و چهارماهگي ميگي ايناست ببين چقدر شيريني گل پسرم ...

 

بابا، ماما، سلام= يه سر تکون ميدي به سمت پايين يعني سلام، گوشي تلفن و برميداري ميگي اَيُو= الو، ننطس= نفس، خخخخخ= خاله، دا دا= دايي، ژيا= اسم بابا ضيا، حشن= اسم بابا حسن، عمو، عمَ = عمه، ايي= علي، هيششششش= هيس، آپ= آب، جيدر= جيگر، عژيزم= عزيزم، ما= ماه، ما= ماشين، هان هاننن= فرمون ماشين، بابمجون= بادمجون، نقلا= ناقلا




نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم آذر 1391 توسط مامان و بابا

 

 پرهام جونم شما امروز يکسال و يک ماهه شدي دل ما رو شاد کردي شما تو اين ماه:

شروع کردي به خاله گفتن البته به زبون خودت که خيلي گوياست چشمک خخخخ يعني خاله، 20 شهريور هفتمين دندونت دراومد، 21 شهريور عکساي يکسالگيتو گرفتيم، 23 شهريور اولين بوسه رو روي لپام تقديم کردي که از خوشحالي گريم گرفته بود ممنونم عزيزکم که دلمو آب کردي، 24 شهريور تولد دسته جمعي نيني‌سايتيمون بود. به هر حال خيلي شيرين و عسل شدي هر روز هم بهتر و بهتر ميشي اما اينم بگم ماماني که خيلي بدغذا شدي حتي شير هم به زور ميخوري اعصابم به هم ميريزه اما کاري از دستم برنمياد عزيزم فقط ميتونم تلاش بکنم که لااقل يه لقمه بخوري و دل منو شاد کني عزيزم.

اينم يه عکس از ماه شهريور که تو يکسال و دوماهگي بودي 

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

 

 




نوشته شده در تاريخ شنبه یکم مهر 1391 توسط مامان و بابا

 

رفتيم خونه بابا حسن خيلي خوش گذشت ماماني بعد هم يه عالمه بلال خورديم و يه عالمه بازي کرديم به شما که حسابي خوش گذشت و براي اولين بار هم بود که شما بلال خوردي يه عکس طبق معمول

 

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام شهریور 1391 توسط مامان و بابا

سلام نازنينم

خيلي منتظر تولد بودم خيلي روز ۲۴ شهريور رسيد بالاخره هورا و  ما هم که نتونسته بوديم برات تولد بگيريم عذاب وجدان داشتيم که نگو و نپرس البته دلبندم ما برات جشن تولد مفصل نگرفتيم اما خودموني گرفتيم و کادوهامونو بهت داديم که اينو قبلا هم برات به عنوان يادگاري در موردش نوشتم عزيزم. بالاخره روز تولد رسيد خيلي خوشحال بودم دلبندم که يه خاطره شيرين و قشنگ و برات به يادگار ميذارم اميدوارم خوشت بياد. تو اين تولد قرار بود همه دوستام و دوستات و باباها کنار هم تولد عزيزتريناشونو جشن بگيرن دوستايي مثل (پارمين، نريمان، ژوانا، رز، وانيا، برديا، آرتين، شاينا، سارينا، هامون، دانا، رادين، ايليا، سهيل، مهرسا و ...) تو اين جشن بودند که اين تولد تو پلي هووس فرشته که پر از اسباب بازي‌هاي ناز بود برگزار شد و همينطور هم از قبل تصميم گرفته شده بود که تم جشن تولد رنگين کمون باشه و ني‌ني‌ها لباس ساده با رنگهاي مختلف بپوشن، کيک هم مدل رنگين کمون باشه که خاله آري زحمتشو کشيده بود که اين کيک خيلي هم قشنگ و شيک شده بود دست خاله درد نکنه

 فقط اين تولد خيلي شلوغ بود خيلي اما خيلي خوش گذشت من زياد نتونستم عکس بگيرم عزيزم فقط چند تا اونجا هم مجبور بودم به کارهاي جانبي تولد برسم و سرم حسابي شلوغ بود و شرمنده نتونستم زياد به شما و بابايي برسم و سه تايي کامل با هم خوش بگذرونيم از اين نظر شرمنده ام ماماني  اما در مجموع خيلي خوب بود شما هم که کلا با فضاي پلي هووس خيلي حال کردي و زياد بازي کردي عزيز دلم

 

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فايل هاي شما

 

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فايل هاي شما

 

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فايل هاي شما

 

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فايل هاي شما

 

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 توسط مامان و بابا

پرهامي با بابايي براي اينکه از تولد يکسالگيت خاطره‌اي داشته باشي و عکساش برات يادگاري بمونه از آتليه سها وقت گرفتيم و شما رو برديم براي عکس، خيلي عکساي جالب و قشنگي شد اون خانوم هم براي اينکه ازتون عکس بگيره خيلي زحمت کشيد دستش درد نکنه چند تا از عکسارو برات يادگاري ميذارم تو وبلاگت تا بعدا با ديدنشون خاطراتت ملموس بشه برات گل پسرم شايد هم فردا روزي اينها رو با دختر يا پسر عزيزت ببيني و لذت ببرين يعني اميدوارم بوس واسه همتون

 

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فايل هاي شما

 

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فايل هاي شما

 

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فايل هاي شما

 

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فايل هاي شما

 

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فايل هاي شما

 

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فايل هاي شما

 

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فايل هاي شما

 

8pic.ir     مكاني براي آپلود رايگان فايل هاي شما

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم شهریور 1391 توسط مامان و بابا

 

ماماني دلم خيلي گرفته بود و به بهانه تبريک تولد پارمين گلي که وقت نکرده بودم يه سر به پارمين بزنم زنگ زدم به خاله سپيده و خودمو دعوت کردم اونجا به همين سادگي چقدر پررو شدما سپيده هم طبق معمول با آغوش باز ما رو به خونه اش دعوت کرد خيلي ماهه اين سپيده به خدا اميدوارم هميشه شادي و سرور تو خونش برقرار باشه. اونروز خيلي بهمون خوش گذشت متأسفانه خاله مريم با نريمان نتونستن بيان اما من پررو پررو اومدم خونشون بعد هم شما جذب تاب پارمين شدي منم سودجو گذاشتمت توشو تابت دادم و ازت عکس گرفتم اينم عکست کوچمولوي خودم بفرمااااااااااااااااا بوس برات عزيزم

 

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم شهریور 1391 توسط مامان و بابا

پرهام عزیزم زندگی من و بابا محمد

زندگی قشنگ ما وقتی داشت یکنواخت می شد خدا یکی از فرشته هاش را از آسمون کم کرد و تو را به ما هدیه داد تا زندگی ما روز به روز قشنگ تر و شیرین تر بشه ، و ما با همه وجودمان پاره تن و عصاره زندگی مان را دوست می داریم و روز تولدت را جشن می گیریم .


فرشته مهربونم تولدت مبارکککککککککککککککک خیلی خیلی دوستت داریم.

مامان جونم امسال تولدت دقیقا شب شهادت حضرت علی بود برای همین نتونستیم کیک بخریم و حسابی شاد باشیم اما برات کادو خریدیم و بهت تبریک گفتیم دست مادربزرگا و پدربزرگا هم درد نکنه حسابی خجالت دادن .

کوچولوی مامان من و بابا هم برات یه ماشین شارژی خریدیممممممممم اینم عکسش مبارکت باشه


قربون اون ژستت برم من نازنینم







نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391 توسط مامان و بابا

سلام عشق من پرهام گلم


با ماجون و بابا ضیا رفتیم جوبنه که تعطیلات خوب و خوشی رو کنار هم داشته باشیم و شمال حسابی بهمون خوش بگذره مامان خیلی خیلی بهمون خوش گذشت می دونی چرا چون شما اینجا شروع کردی به راه رفتن با اینکه خیلی نامطمئن قدم برمیداشتی اما اصرار داشتی که راه بری خیلی قدم زدی با اون پاهای کوچولوت خیلی دور تا دور جوبنه که الحق و والانصاف خیلی قشنگه قدم زدی ههههه همچین می گم دور تا دور جوبنه انگار یه ادم بزرگی و همش خودت راه رفتی قربونت برم نوپای مامان

اینم یه یادگاری سه نفره از اون چند روز باحال خیلی خوب بود خدایا از همه چی ممنونتیم







نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم تیر 1391 توسط مامان و بابا

سلام عشق مامانی

اومدم در مورد یه فرشته مهربون برات بنویسم که وقتی بزرگ شدی بدونی کسی که همیشه و در همه حال تو همه سختیها در کنارمون بود و با همه مهربونیاش و دل بزرگش تو شرایطی که مریض بودی بهمون دلداری می داد کسی نبود جز دکتر فداکارت دکتر شاهین نریمان

مامان هرچی از مهر و محبت و از خودگذشتگی این دکترت بگم کم گفتم خیلی دکتر ماهیه مامان و بابا که تو همه شرایط ممنون و سپاسگزارشن

عزیز دلم روز 6 تیر برای چکاب 11 ماهگیت فتیم پیش دکتر نریمان از دکتر و پس از ویزیت از دکتر خواستم یه عکس یادگاری با شما بندازه و ایشون هم محبت کردن و خواسته ما رو رد نکردن اینم عکستون امیدوارم یادگاری خوبی برات بمونه





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم تیر 1391 توسط مامان و بابا

سلام ماماني، يه عکس يادگاري از ۹ ماهگيت برات ميذارم يادگاري که با ديدنش اون روزا برات تداعي بشه که چه شيطوني بودي اون مشکيه که دستته عزيزممممممممم محافظ گوشيه مامانه که ازش کندي و ازش گاز گرفتي و حسابي ليس ماليش کردي هرچي هم ميخواستم ازت بگيرم نميدادي ببين دستمال کاغذي ها کاملا شهادت ميدن که من راست ميگم همش دهنتو پاک ميکردم بازم کار خودتو ميکردي آخر سر هم شستم اين شيء رو که شما راحت باشي تو اين ماه ياد گرفته بودي با اين اسباب بازي ها بازي کني و روي هم بذاري و از هم جداشون کني و باهاشون بازي کني بوس از روي ماهت مادرررررررررررررر

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

قربون اون نگاه شيطونت برم من ميخواستي منو خر کني اون شيء معروفو بکني دهنت فدات شمممم

 




نوشته شده در تاريخ شنبه سوم تیر 1391 توسط مامان و بابا

سلام عروسک مامانی و بابایی

گل من دیروز جمعه دوم تیر با بابایی بعد از مهمونی خونه دختر عمه مامان رفتیم بوستان پونک گردش و خرید خیلی خوش گذشت شما هم تا رسیدیم با دیدن این ماشینهای مخصوص کودکان که کرایه می دادن برای گردش داخل محوطه بوستان تقاضا کردی که یه دونه هم شما داشته باشی من و بابایی هم براتون تهیه کرده و توش نشستی مامان اینقدر قشنگ توش نشستی و ژست راننده‌ها رو گرفتی که نگو و نپرس یه دستتو به کف ماشین روی صندلی ماشین تکیه دادی که نیفتی و یه دست هم روی فرمون ماشین گذاشتی و اونو تند تند گردوندی و هی می گفتی هام هام هاممممممممممممممممم و رانندگی می کردی عشق مامان

اینم چند تا عکس برات به یادگاری

 




نوشته شده در تاريخ شنبه سوم تیر 1391 توسط مامان و بابا

دیروز جمعه ۲۶ خرداد ۹۱ عشق مامانی قرار شده بود با خانواده بابایی بابا و مامان و عموها (بماند که عمو بزرگت کارداشت و متأسفانه نتونست باهامون همراه بشه جاش خالی بود و تازه عمه هم برای اولین بار خونه خانواده همسرش دعوت بود و هممون دعا می کردیم خیلی خیلی بهش خوش بگذره چون اولین برخوردی بود که عمه با خانواده آیندش داشت امیدواریم هممون که خوشبخت بشه)، بیان خونمون منم گفتم برای اینکه یه کار جدید کرده باشیم دعوتشون کنم یه رستوران سنتی البته اولش بیان خونه در کنار هم باشیم و از کنار هم بودن لذت ببریم خانواده بابا هم با نوه‌اشون خلوت کنن بعد بریم رستوران حدود ساعت چهار بعدازظهر بود که رسیدن خونمون خیلی خوش گذشت بازی کردیم حرف زدیم سرگرممون کردی دلبری کردی دلمو بردی ساعت هفت هم بهت شام دادم خوردی گفتم اگه خوابت برد لااقل غذا خورده باشی و گشنه نمونی عزیز دلم بعد هم حدود ساعت ۸ شب به سمت رستوران حرکت کردیم مامان در مجموع خیلی شب خوبی بود. خیلی خوش گذشت همه سفارش دادیم منو بابا و بابا بزرگ دیزی سفارش دادیم، مامان بزرگ به خاطر معده کباب بختیاری و عمو هم جوجه کباب سفارش داد. در کنار هم و در کنار پرهامی عزیزم خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و چند تا هم عکس گرفتیم مامان بفرما این چند عکس یادگاری برای شما قربون اون نگاهات برم مادر

 

اینجا مامانی داشتی غذا می خوردی قربونت برم من

اینجا هم پس از غذا خوردنت مامان جونم گفتی الهی شکر

اینجا هم تو حیاط رستوران سنتی و به همراه عمو وحید

اینجا هم عکس سه نفریمون قربونت برم جیگری

 

عکس دسته‌جمعی خانواده معظم براتی (قربون اون براتی کوچولوی خودم برم)

شب خیلی قشنگی بود گلم بعد هم که از رستوران فدک که تو شهرک غرب بود برگشتیم شما تو ماشین از خستگی بیهوش شدی گلم راستی یادم رفت بگم شما هم با پهن شدن سفره شروع کردی به مم مم مم کردن قربونت برم تا برنج می بینی دست و پات می لرزه مجبور شدم یه کم از این برنج هندی ها بذارم دهنت مزه کنی.




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 توسط مامان و بابا

سلام امید مامانی

چند ماه پیش یه مطلب خیلی قشنگ در مورد مادر خوندم که با افتخار از اینکه مادرم بهش نگاه کردمو و تمام تنم مور مور شد و از خوشحالی به خودم بالیدم خیلی این متنو دوست داشتم و به مادر بودنم افتخار بیشتری کردم و دلتنگیم برای فرشته کوچولوم بیشتر و بیشتر شد. امروز که اومدم سرکار یکی از دوستام تو نینی سایت این مطلبو دوباره گذاشت و متن دوباره تو ذهنم تداعی شد برای همین تصمیم گرفتم این متنو برات به یادگار بذارم این متن با همه نگرانیها و دلخوشیهای مادرانه ام تقدیم بهترینم:

كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد :مي گويند كه فردا مرا به زمين مي فرستي ! اما من به اين كوچكي و ناتواني چگونه مي توانم براي زندگي آنجا بروم ؟
خداوند پاسخ داد از ميان فرشتگان بيشمارم يكي را براي تو در نظر گرفته ام !
او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود .
كودك از خداوند پرسيد: خدايا ، اگر بايد هم اكنون به دنيا بروم لااقل نام فرشته ام را به من
بگو ! خداوند او را نوازش كرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميت ندارد ...
ولي مي تواني او را مــادر صدا كني ... مــادر ... !

با افتخار می گم مادرررررررررررررررررررررررررررر، پسرمممممممممممم، امیدم، زندگیمممممممممممم، فدات شم بازم می گم افتخار می کنم که مادر همچین موجود ارزشمندی هستم گلم بوس

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391 توسط مامان و بابا

سلام عشق مامانی

اومدم فقط یه خبر خوش بهت بدم شما ششمین دندونت از دندون های بالایی روز جمعه‌ای یعنی مورخ ۱۹ خرداد ۱۳۹۱  بالاخره از لثه‌های نازت سرشو بیرون آورد و دل مامانی و بابایی رو شاد کرد قربونت برم که با دیدنت مرواریدای دهنت دلم باز می شه و قنج می ره و خیلی تو رو خواستنی تر از قبل می کنه با تموم وجود دوست دارم عشق من

 

قربون پسر گلممممممممممممممممممم




نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم خرداد 1391 توسط مامان و بابا

به به سلام به روی ماهت عزیز دلم

بالاخره ده ماهه شدی مامانی چه روزهای قشنگی رو داریم با هم با عشق سپری می کنیم خیلی دوست دارم تو شدی ذره ذره وجودم وروجک خیلی خیلی خواستنی هستی. هم برای من و خانواده هم برای همه آدمای دنیای بیرون خانواده خیلی شیریننننننننننننننننن

کارهایی که یاد گرفتی و انجام میدی

اوایل این ماه یعنی خرداد یاد گرفتی که بالاخره دل مامان و بعد ۱۰ ماه شاد کنی و سینه خیز بری چقدر هم حرفه‌ای این کار رو انجام میدی تند تند و هن هن کنان قربونت برم من.

از اواسط ماه اردیبهشت یاد گرفتی خدا رو شکر کنی دستاتو می بری تو آسمونا و می گی الهی شکر و دوباره محکم میارینشون پایین خیلی شیرینکی عزیزممممممممممم خدایا حافظ این عروسک من باش با همین غلظتی که می گه الهی شکر.

یاد گرفتی راحت وقتی آهنگ برات می ذاریم دست بزنی و آواز بخونی و همه رو به دست زدن و جیغ کشیدن و شاد بودن ترغیب می کنی قربونت برم مادر و خودتم شروع می کنی به رقصیدن

یاد گرفتی که کنترل تلویزیون چه کاربردی داره به سرعت اگه کنترلو ببینی می ری سینه خیز به سمتش و برش می داری می گیری سمت تلویزیون مثلا دکمه‌هاشو می زنی تا روشن بشه بعد هم هی می گی هوم هوم هوم یعنی من این کار رو کردم باهوشک مامانی

 

راستی ۱۸ خرداد هم نامزدی عمه بود که چون خیلی دیروقت بود مجبور شدیم منو بابایی علی‌رغم میلمون شما رو پیش مامان بذاریم و خودمون بریم منزل دایی بابایی خیلی خوش گذشت جات خالی بود مامانی.




نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم خرداد 1391 توسط مامان و بابا

عشق مامانی سلام به روی ماهت

عمر مامان، جمعه ۱۲ خرداد برنامه بله برون اولیه عمه بود ما هم قرار بود تو این مراسم شرکت کنیم چون برنامه ساعت ۸ و نیم شب شروع می شد برای همین ما هم ساک مسافرت بستیم (هههههه) و عازم خونه بابا و مامان بزرگ شدیم خیلی شب به یاد موندنی بود خدا رو شکر شما هم خوابیدی و اذیت نشدی چون این برنامه تا دیروقت ادامه داشت و اگر قرار بود بیدار باشی اذیت می شدی مامانی عمه نزی خیلی استرس داشت مامان برزگ هم همینطور عمه خیلی ماههه خیلی دوستش دارم از خدا براش خوشبختی می خوام دلم نمی خواد بیشتر از این اذیت بشه.

 همه چی بالاخره به خیر و خوشی البته با استرس خیلی زیاددددددددددددد درست شد و قرار شد مهریه عمه ۳۱۴ تا سکه باشه و برنامه بله برون با حضور بزرگترای فامیل که یه جور نامزدی بود روز پنجشنبه ۱۸ خرداد و عقدشون هم پایان همین ماه و جشنش که قرار بود خود عمه بگیره پایان شهریور و عروسیشونم تو اردیبهشت سال ۹۲ باشه من خیلی برای عمه خوشحال بودم بالاخره یه پسری که خیلی عمه رو دوست داشت پیدا شده بود و قول داده بود که دخترمونو خوشبخت کنه.

بالاخره به هر صورتی بود مراسم تموم شد و همه رفتن ما هم موندیم خونه مامان بزرگ فردا صبحشم قرار بود بابایی بره سرکار و ما پیش مامان بمونیم خیلی خوب بود اما مامان اینقدر استرس داشت که همش گریه می کرد و نگران دخترش بود حق هم داشت مادر بود و دلواپسی های خاص خودش بعد هم بعدازظهر با مامان رفتیم برای شوهر عمه (یکی یه دونه) شلوار لی خریدیم و برای پدر شوهر عمه یه پیراهن که با هم فرداش بریم برای روز پدر.

 

ما هم به بابا بزرگ به مناسبت روز پدر کارت هدیه کادو دادیم و با هم بهشون تقدیم کردیم در مجموع خیلی خوش گذشت.

اینم یه دو تا عکس از روز شنبه ۱۳ خرداد خونه مامان معصومه که عاشق تسبیح و جانماز بودی و ما هم بلایی سرت آوردیم که نگو!!!! نگاه کن پسر من چقدر مامانی شدی قربونت برم من!!!!

 

 

فدای نگاههای پرمعنات بشم مامانی




نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم خرداد 1391 توسط مامان و بابا

سلام عزیز دل مامانی

دیروز یعنی ۳۰ اردیبهشت وقتی از خونه ماجون بعد از یه روز کاری برگشتیم خونه خودمون خودتو کشتی تا بذاریمت کنار لب تاپ تا با لب تاپ بازی کنی خیلی لب تاپ و کار با اونو دوست داری اگه بشینی جلوش پدر لب تاپو درمیاری همه دکمه هاشو با عشق فشار میدی قربونت برم مهندس کوچولو تازه جرأت هم نداریم از کنار اون دورت کنیم وگرنه یه لجی می کنی که حد نداره جیگری

اینم یه چند تا عکس از مهندس کوچولوی مامان

 

قربونه اون انگشتای کوچولوت بشم مامانی

الان که سرکارم الان با دیدن این عکسات دلم برات یه ذره شده تمام وجودم مور مور میشه وقتی ازت دورم کوچولوی عشق مامان امیدوارم زندگیت هر روز قشنگ تر و بیاد ماندنی تر از گذشته باشه برات عزیزم منم قول می دم یه قول مادرانه که مثل چشام حتی بهتر از چشام ازت مراقبت کنم و تو رو به همه خواسته‌هات برسونم پس همیشه برام بمون و با بودنت به من عشق جاودانه ببخش عروسکم بوسسسسسسسسسسسسسسس دوست دارم هوارتا مامان




نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام اردیبهشت 1391 توسط مامان و بابا

سلام عشقک مامانی

 

دیروز چهارشنبه مورخ ۲۷/۰۲/۱۳۹۱ ساعت ۸ و نیم مامان بزرگ و بابا بزرگ از مکه برگشتند خیلی خوشحال بودیم شما هم از اینکه این همه آدم دور و برت بودند متعجب بودی همه خیلی دوستت داشتن و واقعا می گم می خوردنت عزیزم خیلی دوست دارم عشق من شما ساعت ۳۰/۱۳ داشتی ناهارتو میل می فرمودی که یاد گرفتی با زبونت بازی کنی بلد بودیا اما زبون درازی کنی غذاتو با زبونت پرت کنی بیرون لیس بزنی دور لبتو و کلا باهاش کلی بازی می کردی عزیز دلم خیلی خواستنی هستی همیشه و همه جا برای سلامتیتو و موفقیتتو از خدای مهربونم که همچین فرشته‌ای رو بهم داده طلب می کنم امیدوارم یه روزی شاهد همه موفقیتهای روز افزون و خوشبخیت باشم میوه امید و زندگیه من و بابایی بوس هوارتا به بهترینمون

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 توسط مامان و بابا

 پرهام جون مامان

 

سلام عشق من گفتم این پست جدید رو به این اختصاص بدم که شما چه کارهایی تا این ماه انجام می دی عزیز دلم

* عشق مامان یاد گرفت بگه بابا، ماما، مم مم مم، دد دد دد، ب ب ب، خیلی کم هم شروع کردی به پ گفتن،با جیغ زدن منم جیغ می زنی ادای منو درمیاری ههههههههه قربونت برم من شیرینک

* پرهام عاشق آیفون تصویریهههههههه روشن که می شه پرواز می کنه سمتش می دونه که یکی می خواد بیاد یا باباشه یا بابا بزرگش بعد هم می ره سمت در تا درو باز کنه درو که باز می کنه میاد تو راهرو هی می گه ها ها ها ا ا ا جیغ می زنه چون صداش تو راهرو می پیچه و بازگشت صدا داره اینو فهمیده این کار رو می کنه تا صداشو بشنوه

* پرهام سینه خیر خیلی کم میره در صورتی که خیلی مجبور باشه این کار رو می کنه

* پرهام چهار دست و پا رفتن و دوست نداره

*پرهام عاشق کنترل و موبایل و تلفن بی سیمهههههههه و عاشق سیممممممممممم دست رد به سینه نمی زنه راجع به اینا

* پرهام عاشق ترانه‌های خاله نسرینه و تازگیها یعنی از ۱۶ اردیبهشت شروع کرده به رقصیدن با آهنگ دستاشو تکون می ده دست می زنه و جلو عقب می ره وقتی نشستست یعنی داره می رقصه قربونش برم من

* پرهام عاشق روروئکشه و عاشق راه رفتن و برای این دو کار خودشو می کشه

* وقتی اجاق گازو می بینه می گه مام مام مام یعنی غذا می خوام

* پرهام عاشق بیسکوویت مادره که خودش بگیره دستش خوردش کنه و بخوره

*عشق من عاشق نون سنگکه حالی می کنه باهاش که حد نداره

*پرهام خودش جمعه ۲۲ اردیبهشت خودشو کشید از تخت اومد پایین و واستاد و کلی ذوق کرد

دیگهههههههههه یادم اومد بازم میام می نویسم قربونت برم عروسکمممممممممممم

برات بهترینها رو آرزو دارم مامانی




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 توسط مامان و بابا

به نام آن والایی که شعله عشق را در فانوس سینه پر مهر مادری

روشن نمود و بارور ساخت.

 

عشق من پرهام باورم نمیشد حس و حال مادری اینقدر مقدس و وصف ناپذیر باشه باورم نمیشد شما یه روزی بشی همه وجودم نفسم زندگیم نمی دونی پرهام الان که اسم مادر و می برم تنم مور مور می شه و می گم آیا منم لیافت مادر شدنو داشتم. من می‌تونم پرهام نمونه بپرورم. یعنی می تونم جوری بپرورمت که جلوت شرمنده نشم و سرم و با افتخار بالا بگیرمو بگم این پسر منههههههههههههه پزتو جلوی همه بدممممممممممممم. مادر مادر مادر عاشقتم می بوسمت پرهام گلم که با تو معنای واقعی مادر شدنو حس کردم پس بمون که با بودنت بودنی جاودانه برایم خواهد ماند.

 

مامان امروز روز مادر بود دلم تاپ تاپ می کرد از هر سال بیشتر حس مادریم تقویت شده بود حتی از پارسال که شما جوونه‌ای بودی در وجودم (وای دلم قیلی ویلی رفت). خیلی دلم می خواست ببینم بابایی برام چی می خره اما واقعا بگم به بابا گفته بودم راضی نیستم برام چیزی بخری فقط یه شاخه گل اما نمی دونم چرا اینقدر بی صبرانه منتظر بعدازظهر بودم که بابایی بیاد ببینم تو دستاش چیه؟؟!!!!

بابایی که اومد پشت یه دسته گل قایم شده بود با یه جعبه شیرینی گنده قد هیکل مننننننننننننننننننن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد هم یه کارت هدیه بهم داد خیلی خوشحال بودم اما دلم نمی خواست شما تو زحمت بیفتین برای من خیلی باحال بود دست بابایی درد نکنه همیشه منو شرمنده می کنه اینم عکس از گلی که بابا به مامان داد از طرف خودش و شما گل من

 

خیلی دوست دارم عشق من




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 توسط مامان و بابا

سلام عشق مامان فدات شم الهی مامان امروز ۱۲ اردیبهشته و روز معلم دو روز دیگه مامان و بابای بابایی و عمه می خوان برن مکه، مامان و بابا یه کم فقط یه کم درگیر فراهم کردن سور و سات برای بدرقه مامانی و بایایی هستن تا هیچی کم نباشه امروز که اومدم سرکار طبق معمول اومدم تو سایت نی نی سایت که به خاله ها یه سری بزنم خاله پریا یه متن خیلی قشنگ برامون گذاشت گفتم که خالی از لطف نیست که این متنو برای یادآوری خودم و خاطره‌ای زیبا و برای بهترینم به یادگار بذارم قربونت برم که اینقدر مهربونو معصومی خیلی دوستتتتتتتت دارم نفسمممممممممم برات حاضرم تا قله قافم برم اینا که سهلههههههههههههههههه میمیرم برات عشق من

 

مادامي كه اين اطفال كنارت هستند تا ميتواني دوستشان بدار , خود را فراموش كن و به ايشان خدمت نما .
شفقت فراوان خود را از آنها دريغ مدار , مادام كه اين موهبت با توست قدرش را بدان و نگذار هيچ يك از رفتار كودكانه آنها بدون قدر داني بماند , اين شادماني كه اكنون در دسترس توست مدت زيادي نخواهد ماند.
اين دستان نرم كوچكي كه در دست تو آشيانه دارد در حالي كه در آفتاب قدم ميزني هميشه با تو نخواهد بود , همين گونه اين پاهاي كوچكي كه در كنارت مي دوند , و يا صداهاي مشتاقي كه بدون وقفه و با هيجان هزاران سوال از تو مي كنند تا ابد نيستند.
اين صورت هاي قابل اعتماد كه به طرف تو توجه مي كنند , يا بازوان كوچكي كه بر گردن تو حلقه ميشوند و لبان نرمي كه بر روي گونه هاي تو فشار مي آورند دائمي نيستند.
همين طور بدن هاي كوچكي كه در كنار تو زانو ميزنند و مناجات زمزمه مي كنند هميشگي نخواهند بود. قلب خودت را بر ايشان ارزاني دار , روزهايشان را از شادي پر كن , در خوشي و شادماني معصومانه ايشان شريك باش , طفوليت جز روزي بيش نيست, آگاه باش كه براي هميشه از دست خواهد رفت"

 

اینم یه عکس داغ داغ از همین امروز صبح دلم نمیومد بذارمت پیش مامانی و بیام هی ازت عکس گرفتم قند عسلم

مامان جونم اینقدر وول می زنی و پاهاتو می کشی رو زمین و مبل جورابات دو دقیقه ای اینطوری می شه نگاه کنننننننننن قربون وجودت برم عشق منننننننننننننننننننننن تازه صبحانه هم خوردی ریختی رو لباست اون بالا رو نگاه کن زرد شده ههههه عاشق چایییییییییییییییی

اینم یه عکس از حرص خوردنت مامانی ببین چه قرمز شدیییییییییییی قربونتتتتتتتتتتت دلت می خواد بغلت کنم عشق من اما فقط در حد یه عکس فداتتتتتتتتتتتتتتتتت از الان قلدری دیگه مردی مرددددددددددد

 

عمر من، من عاشقتم عروسکممممممممممممممممممم بوسسس بوسسس




نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 توسط مامان و بابا

روز پنجشنبه ۳۱ فروردین بعد از سرکار بازم طبق معمول به سرعت به سمت خونه دویدم و دویدم سر راه خاله سپیده رو دیدم که قرار بود با هم بریم برای پارمین خانومی یه صندلی ماشین مثل صندلی شما بخریم خاله رو بردم از همون مغازه یکی دیگه خریدیم و زودی به سرعت به سمت خونه ماجون پرواز کردم وقتی رسیدم دیدم از حموم اومدی این شکلی

عکس از وقتی بیدار شدی مادر قربونت برم من

عکس دندونت گل من

بعد داری غر می زنی حسابی که خوابت میاد زودی دیدم زدی و خواستی که بغلت کنم عاشقانه بغلت کردم و بهت شیر دادم و گذاشتمت رو پام که بخوابی خیلی زود خوابت برد قرار بود بعدازظهر با ماجون و خاله اینا بریم خونه پسرعمه علی اصغر عیددیدنی خیلی خوش گذشت بعدشم زودی به خاطر پرهام گل که راحت باشه و شب بدخواب نشه اومدیم خونه ماماننننننننننننننننننننننننننن وقتی اومدیم خونه بهت غذا دادممممممممممممممممم یه چی بگم بهترین کلمه رو از دهنت شنیدممممممممممممم نمی دونی بعد از ۸ ماه و دو هفته انتظارررررررررررررررررررررر غیر قابل وصفه اون حالتی که بعد از شنیدن این کلمه ازت شنیدممممممممممممم قلبم داشت وامیستاد مردم و زنده شدم از خوشحالی نیشم تا گوشام باز شد ای خداااااااااااااااااااااا شکر می دونی چی گفتییییییییییییییییی بهترینم همه کسممممممممممم عمر من می دونی چی گفتی:

گفتی بهم ماما........................... ما ما  هوراااااااااااااا خیلی خوشحالم نمی دونید حالم وصف ناشدنیه

عشق من وجودم پسرم عمرم قندم عسلم تو بهترینی عاشقتم مامانی

با تمام وجود ازت مراقبت می کنم بهترینم




نوشته شده در تاريخ شنبه دوم اردیبهشت 1391 توسط مامان و بابا

سلام جیگرم عشق مامان

دوشنبه ۲۸ فروردین رفتم برات یه صندلی ماشین خریدم

البته اینو بگم اولش گفتم برم یه مانتو برای خودم اداری اسپرت بخرم برای همین با خاله جونی هماهنگ کردم و با هم رفتیم جمهوری بعد از خرید مانتو به خاله گفتم میای برای پرهام صندلی ببینیم و بهش گفتم عذاب وجدان دارم از اینکه عشقم و میوه زندگی من بدون حفاظ بدون صندلی تو بغل من بشینه البته مامانی آرزومه نهایت خواستنمه که تو بغلم باشی اما تنت تو بغلم درد می گیره کش میای اذیت می شی برای همین ترجیح می دادم تو صندلی خودت بشینی و کمتر اذیت بشی خاله هم  استقبال کرد و با هم رفتیم تو پاساژ خرید سیسمونی و پرسون پرسون مغازه‌ای پیدا کردیم که یه عالمه با مدلهای مختلف صندلی ماشین داشت با خاله یکیشو که مارکش نکست بود انتخاب کردیم قیمتش ۳۴۰ بود یه کم به فروشنده عز و جز کردم هههه گرفت و بهم ۲۶۰ تومن دادش (مامانی امیدوارم خوشت بیاد رنگ طوسیشم برات انتخاب کردم) خودم خیلی خوشحال بودم. امیدوارم شما هم استقبال کنی و توش بشینی تا دل منم اروم بگیره.

وقتی آوردمش خونه همه خیلی خوششون اومده بود گلم شما هم شیرجه زدی سمتش که مثلا این چیه مامانی خریده گذاشتمت توش خیلی خوشحال شدی نشستی توش با تعجب نگاش کردی و پاهاتو توش هی تکون تکون دادی از اینکه انگار خیلی راضی هستی قند تو دلم آب شد فدات بشم عشق من امیدوارم این رضایتت فقط به خاطر جدید بودن صندلی نباشه و توش طاقت بیاری امید فرداهای من.

دوست دارم پسرمممممممممم پرهامممم

اینم یه عکس از مدل صندلیت مامانی




نوشته شده در تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391 توسط مامان و بابا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ